تبليغاتX
هنوز ........... ميدوني
تو میدانی رسیدن چه لذتی دارد ...... من از آن لحظه می گویم

من و خواسته هام هر چقدر هم که مهم و دست نیافتنی باشیم از بین خواهیم رفت، نه برای به دست آوردن آرزوهات کوتاه بیا و نه برای به دست آوردنشون از خودت و غرورت بگذر، فقط انسان باش همین..... 

اینو می دونم که یه روز همه چیز تموم می شه، و چیزی که این روزا خیلی متعجبم می کنه و باور نکردنیه ،آدما و خواسته های ناتمومشونه. پس لطفاً از کشتن و کشته شدن دست بردارید.

        مرثیه

 خشمگین و مست و دیوانه ست
 خاک را چون خیمه ای تاریک و لرزان بر می افرازد
 باز ویران می کند زود آنچه می سازد
 همچو جادویی توانا ، هر چه خواهد می تواند باد
 پیل ناپیدای وحشی باز آزاد است
 مست و دیوانه
 بر زمین و بر زمان تازد
 کوبد و آشوبد و بر خاک اندازد
 چه تناورهای باراو مند
 و چه بی برگان عاطل را
 که تکانی داد و از بن کند
 خانه ازبهر کدامین عید فرخ می تکاند باد ؟
لیکن آنجا ، وای
 با که باید گفت ؟
 بر درختی جاودان از معبر بذل بهاران دور
 وز مسیر جویباران دور
 ایانی بود ،‌مسکین در حصار عزلتش محصور
 آشیان بود آن ، که در هم ریخت ،‌ ویران کرد ،‌ با خود برد
ایا هیچ داند باد ؟

                                                                                                              مهدی اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 7:26 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

تصمیم گرفته بودم  یه مدت دست به قلم نشم  یا  با خودم قهر بودم  شاید هم حس نوشتن نداشتم.

زندگی بازی های جالبی داره یه روز می زنه  تو  باید برقصی روز بعد رخت عزا به تن کنی.

زندگی و تمام آدمای خوبُ و بدٍ این دنیا می تونن بازی کنن و بازی بگیرن  اونی که بازی می کنه خوب سواره ولی وای

به روز اونی که نتونه تا آخر بازی بره و.....................

زندگی یه جنبه‌  مثبت هم داره  و       من و  تو        از بازی های روزگار خیلی چیزها یاد می گیریم البته ممکن هم

هست یاد نگیریم اما چنگال تیز و برنده این سرنوشت برای نوشتن خوبی ها خیلی وقته که جوهر تموم کرده.

یه خورده از دست خودم و کمی هم اطرافم دلگیرم . نه من برای اونا بسم و نه اونا برای من.

خواب بودم من

مانند بی ثباتی این انعکاس شوم

سرشار از شب و در ابتذال وهم

ایستاده بودم و

هیچ خیالی نداشتم

من

خواب بودم و رویا نداشتم

من

خیس بودم و باران نداشتم

من

مانند شب پری

که سرش گیج نورهاست

پر میزدم ولی

بر هیچ خامُشی سکنا نداشتم

من

مانند کوه یخ

در بیکرانۀ دریا شناور و

تعبیری از خود دریا نداشتم

من

زنده بودم و در انکار زندگی

کاری جز این، به دنیا نداشتم

وقتی که صبح رسید

من هنوز هم

فکری بجز سیاهی شبها نداشتم

تا اینکه آمدی و دستم تو را شناخت

بیدار شدم ولی

هیچ انتظار اینهمه رویا نداشتم

با شکل عشق خویش

مرا رنگ کرده ای

باور کن اینهمه رنگ

من در تمام عمر ، یکجا نداشتم

حالا به من بگو

چه باشم برای تو؟

بی شکل بودم ام همیشه و

این طرح تازه است

من عاشقی نکرده ام، تمنا نداشتم

حالا به من بگو

کجای حادثه ایم و خدا کجاست

من باوری به وسعت اینجا نداشتم

 

                                                                                                     سوزان یگانه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 4:54 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

Let go and let God

They say that God is everywhere,
and yet we always think of Him as somewhat of a recluse
.

God gives birds their food,
but they must fly for it.

If we just stop looking for the Red Sea to split,
we might see all the wonderful miracles
God makes all around us every day.

Love is the highest miracle and  gift of God.

 
 The prayer most acceptable to
God comes from a thankful heart.

Sooner or later you have to seek God. Why not now?


 whoever wants to find God will find a way to Him.

God is the East and the West
and wherever you turn, there is God's face.

 All God's testing has a purpose, someday you'll see the light.
All He asks is that you trust Him, walk by faith and not by sight.

Some people think it is unfair for
God to put thorns on roses.
Others praise Him for putting roses on thorns.

 Don't pray that God's on our side; pray that we're on His side.


 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 3:52 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

چون می گذرد غمی نیست

۱- چند روزی رفته بودم مسافرت هم خیلی خوش گذشت بابت اینکه  کمی از اتفاقات ریزو درشتی که این چند وقت افتاده بود فاصله گرفتم و تونستم به خودم فکر کنم و بد از این جهت که (کبری) توی این سفر خانوادگی با ما نبود و جاش خیلی خالی بود.اولین جایی که تو شهر همدان ازش دیدن کردیم غار علی صدر بود و واقعاْ زیبا و شگفت انگیز.اونجا انقدر به خدا نزدیکی که دستتو دراز می کردی لمس می شد و واقعاْ خدا قدرت عجیبی داره

           44

۲- یه روزی همش به این فکر می کردم که اگر قرار باشه من هم مثل خیلی ها بی قید و بی تفاوتو بی رگ باشم  اونوقت چه اتفاقی می افته؟ البته براش جوابای زیادی پیدا کردم.! دوست دارم شما هم نظرتونو بگید اگر قرار باشه ما آدما نسبت به دو رو ورمون بی تفاوت باشیم واقعاْ چه اتفاقی از نظر شخصیتی برامون می افته؟ 

۳- حتماْ این روزا برام دعا کنید خیلی احتیاج دارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

 

سالي كه نكوست از بهارش پيداست

 

سه شنبه 14/3/1387 ساعت 5/3 صبح يكي از پاك ترين انسان هاي روي زمين از دست رفت و ما فقط نظاره گر جان دادن بي جانش بوديم.دختر خالم بعد از 6 سال مبارزه با سرطان فوت كرد و تمامه آرزوهاش زير خلوارها خاك رفت.به اين نتيجه رسيدم كه بيشتر مراقب كساني باشم كه دوستشون دارم و وقتي از دستشون دادم حسرتي وجود نداشته باشه.

 

حتي زندگي هم مرا به ورطهْ نابودي مي كشاند، افسوس نه خيالي براي پرواز ونه سودي براي ماندن آرزوها باقي ست.

 

          دل من اگر نشكند ، پس چگونه درك خواهد شد؟

لذت، نغمهْ آزادي است،

اما آزادي نيست.

لذت، شگوفايي اميال شماست،

اما ميوهْ آن نيست .

ژرفايي است كه به بلندا مي خواند ،

اما ، نه  ژرف است، نه بلند!

 

شعري كه عزيز دلم خيلي دوست داشت و تصميم داريم همين شعر روي سنگ قبرش حك بشه

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط سهیلا   | 

 

نميدونم چي باعث مي شه كه زموني از تمام دنيا سير ميشي و حتي حوصله ي خودتم نداري ولي

تنها چيزي كه هميشه من و شما رو تسلي مي ده و نمي زاره زياد تو خودمون غرق بشيم زندگي و

باز هم زندگيه، هر چند شايد گاهي اوقات از همه چيز دلخور باشيم اما چون مي گذرد غمي نيست،

نگاه من با وجود اتفاقات ريزو درشتي كه ممكنه برام اتفاق بيافته ، نگاهي خوب و گاهي هم همراه

با ...................................

در اين بن بست 

دهان‌ات را مي‌بويند

مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم.

دل‌ات را مي‌بويند

  روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

و عشق را

کنار ِ تيرک  ِ راه‌بند

تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

در اين بُن‌بست  ِ کج‌وپيچ  ِ سرما

آتش را

 به سوخت‌بار ِ سرود و شعر

 فروزان مي‌دارند.

 به انديشيدن خطر مکن.

     روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

 آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام

به کُشتن  ِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد

آنک قصابان‌اند

بر گذرگاه‌ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‌آلود

  روزگار ِ غريبي‌ست ، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند

و ترانه را بر دهان .

شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

کباب  ِ قناری

بر آتش  ِ سوسن و ياس  

  روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

ابليس ِ پيروزْمست

سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد

 

                                                                                           احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 4:25 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

 

به آنچه درست است عمل کن، اگرچه جهان ویران شود.  کانت

 

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی ، ماجرا جویی خود را آغاز کرد اما از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود

می خواست،تصمیم گرفت بتنهایی از کوه بالا برود.
تاریکی شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت ومرد هیچ چیز را نمی دید.
ابر روی ماه و ستاره ها را نیز پوشانده بود.
همه چیز سیاه بود.
همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ، پایش لیز خورد.
و در حالی که به سرعت سقوط می کرد ، از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.و احساس وحشتناک مکیده شدن به

 وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد.
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. ودر این لحضه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد : خدایا کمکم کن!.
ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟"
ای خدا نجاتم بده!
واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟
البته که باور دارم!
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت است را پاره کن .....
مرد سکوت کرد و اندیشید و بعد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و

 با دستهایش محکم طناب را گرفته بود........... در حالی که فقط یک متر از زمین فاصله داشت .


وشما چقدر به طنابتان وابسته اید؟
و چقدر به آن ندای آسمانی ایمان دارید؟

 

                                                                                                                                  ا.ی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

يكسال با تموم بدي ها و خوبي هاش داره تموم مي شه و چند چيزو از اين سال كه براي من اصلاً خوب نبود ياد گرفتم .

۱- با تمام بدي ها و خوبي هاي آدما اونارو همينطوري كه هستن قبول كنم.

۲- ياد گرفتم كه تنهايي و بي كسي از همه چيز بدتر و زجرآورتره و اگر زماني خواستم از تنهايي در بيام سراغ هيچ بني بشري نرم و مستقيم برم پيش خودش (الله).

۳- نه براي خودم در اين سال وقت گذاشتم و نه براي آرزوها و خواسته هام .من ،آرزوهام ، خنده هام ، شاديام ،سرزندگيم ، و خيلي چيزاي ديگه كه مال من بودن حالا اثري ازشون نيست.مي خوام بدون نگاه كردن به پشتم و تمام اتفاقات ريزو درشت امسال راهمو ادامه بدم .

۴- از همه مهمتر بهم ياد داد كه عشق تنها داراييه با ارزش منه كه هيچوقت تنهام نذاشته و نمي زاره و تنها چيزي كه منو توي اين سال سياه تسكين ميده دوست داشتن آدما بدون قيد و شرطه و با جرأت مي تونم بگم كه اين ويژگي تو كمتر كسي پيدا مي شه و من اونو دارم.

يه ساله ديگه داره با تمام تازگيش مي ياد،يا خيلي شاد مي شيم يا خيلي ناراحت ، اگر شاد شديم آرزو كنيم كه براي ديگران هم وضع به همين زيبايي باشه و اگر ناراحت شديم توي ناراحتي غرق نشيم و به اين فكر كنيم كه امسال هم بگذرد.................

 

پيشاپيش عيد به تمام دوستان تبريك مي گم و يادتون نره سال تحويل منم دعا كنيد.

  

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛

 

و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

 

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌

 

گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

 

و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي .

 

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جستجوي‌ آني، همين‌جاست .

 

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است،

 

او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جستجو را نخواهد يافت .

 

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جستجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي

 

نخواهد ديد؛جز آن‌ كه‌ بايد.

 

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود . هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ،

 

هزار سالِ‌ بالا و پست.

 

مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.

 

به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .

 

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

 

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .

 

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

 

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .

 

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي

 

در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

 

 حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.

 

و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد

 

و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد

 

و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !

 

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم.

 

و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌ هاست!!!...

 

اين مطلبو از طرف يكي از دوستانم كه از آشنايي با اون خيلي خوشحالم مي زارم و براش آرزوي موفقيت مي كنم........................................................................ابوالفضل يزدي

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

برف !

 

آری برف

    به مثال زنی باکره

 

که به رد پای اولین مرد غریبه اما عاشق...

          به قضاوت بی عدل چشمان سرخ دور از برف

 

چونان زشت می گردد

      که گویی

عمریست، دخل، با قحبگی پر می کند به روسپی خانه!

 

آری

    

 این است سرنوشت زن باکره نزد مردمان سرخ چشم شهر من ...

   آری برف

سرنوشت این است ...

 

 

نوشته یکی از دوستان خوبم که به خوش قلبی اون کمتر کسی رو دیدم.

                                                                                         پدرام نظری

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

سر تا پا گریه بودی از دهان هيچ کس نمی افتادی

رنگ زندگی ندیده

    آدم رویاهای پری

صبح زود از خانه بیرون میزدی

    آدم بودی

    آدم رویاهای پری

ندیده و نشنیده عاشق تمام هیکل هیاکل

بیچاره پری

جرات دوست داشتن نداشت

می شنید و می شنید و....

تمام روز فالگوش لحظه های ناب زندگی

بیچاره پری           دوست می  دا   شت

تن زده به آبی نه چندان سرد ناله می کرد ناله...

شنیده بود آنان روی زمین

ساخت دست خدا

آدمند    آدم

شنیده بود فصل های روی زمین حبابان دریا

از نسل هوا

رویای به یاد ماندنی قرنها رنج و زحمتند

شنیده بود ....

 

                                                                    تیر ۸۲

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط سهیلا   | 

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 
که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

                                                                                                     مهدی اخوان ثالث

                          

خدایش با او صحبت کرد ....

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...

«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه و همه جا»


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

 

دوستی 

 

دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

 

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

 

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

 

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

 

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

 

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .

 

 

                                                              فریدون مشیری

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 5:48 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

 

عروسک کوکی

بیش از اینها ، آه ، آری
بیش از اینها میتوان خاموش ماند

میتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان،ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ،بر قالی
در خطی موهوم،بر دیوار
میتوان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند میبارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پرهیاهو ترک میگوید

میتوان بر جای باقی ماند
در کنار پرده،اما کور،اما کر

میتوان فریاد زد
با صدائی سخت کاذب،سخت بیگانه
"دوست میدارم"
میتوان در بازوان چیرهء یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود

با تنی چون سفرهء چرمین
با دو پستان درشت سخت
میتوان در بستر یک مست،یک دیوانه،یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
میتوان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
میتوان تنها به حل جدولی پرداخت
میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده،آری پنج یا شش حرف

میتوان یک عمر زانو زد
با سری افکنده،در پای ضریحی سرد
میتوان در گور مجهولی خدا را دید
میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
میتوان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش
دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
میتوان چون آب در گودال خود خشکید

میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
میتوان در قاب خالی ماندهء یک روز
نقش یک محکوم،یا مغلوب،یا مصلوب را آویخت
میتوان باصورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند
میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت

میتوان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید


میتوان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزهء دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
" آه،من بسیار خوشبختم "

 

                                                                    فروغ فرخزاد 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط سهیلا   | 

سرود ِ مردی که خودش را کُشته است

 

نه آب‌اش دادم
نه دعايی خواندم،
خنجر به گلوي‌اش نهادم
و در احتضاري طولاني
او را کُشتم.


به او گفتم:
                 «ــ به زبان ِ دشمن سخن مي‌گويی!»

 
و او را
کُشتم!



نام ِ مرا داشت
و هيچ‌کس همچُنُو به من نزديک نبود،
و مرا بيگانه کرد
                     با شما،
با شما که حسرت ِ نان
پا مي‌کوبد در هر رگ ِ بي‌تاب ِتان.


و مرا بيگانه کرد
                     با خويشتن‌ام
که تن‌ْپوش‌اش حسرت ِ يک پيراهن است.


و خواست در خلوت ِ خود به چارميخ‌ام بکشد.
من اما مجال‌اش ندادم
و خنجر به گلوي‌اش نهادم.
آهنگي فراموش شده را در تنبوشه‌ي گلوي‌اش قرقره کرد
و در احتضاري طولاني
شد سَرد
و خوني از گلوي‌اش چکيد
                                  به زمين،
يک قطره
همين!


خون ِ آهنگ‌هاي فراموش‌شده
                                        نه خون ِ «نه!»،
خون ِ
قاديکلا
                  نه خون ِ «نمي‌خواهم!»،
خون ِ «پادشاهي که چِل‌تا پسر داشت»
نه خون ِ «ملتي که ريخت و تاج ِ ظالمو از سرش ورداشت»،
خون ِ کلپتر
يک قطره.
خون ِ شانه بالا انداختن، سر به زير افکندن،
خون ِ نظامي‌ها ــ وقتي که منتظر ِ فرمان ِ آتش‌اند ــ ،
خون ِ ديروز
خون ِ خواستني به رنگ ِ ندانستن
                      به رنگ ِ خون ِ پدران ِ داروين
                      به رنگ ِ خون ِ ايمان ِ گوسفند ِ قرباني
                      به رنگ ِ خون ِ سرتيپ زنگنه
و نه به رنگ ِ خون ِ نخستين ماه ِ مه
و نه به رنگ ِ خون ِ شما همه
که عشق ِتان را نسنجيده بودم!



به زبان ِ دشمن سخن مي‌گفت
اگرچه نگاه‌اش دوستانه بود،
و همين مرا به کشتن ِ او واداشت...



در روياي خود بود...
به من گفت او: «لرزشي باشيم در پرچم،
                       پرچم ِ نظامي‌هاي اروميه
بدو گفتم من: «نه!
                    خنجري باشيم
                    بر حنجره‌شان!»
به من گفت او: «بايد
                      به دار ِشان آويزيم!»
بدو گفتم من: «بگذار
                            از دار
                                    به زيرِمان آرند!»


به من گفت او: « لبي بايد بوسيد.»
بدو گفتم من: « لب ِ مار ِ شکست را، رسوايی را!»...


لرزيد و از رويايش به درآمد.
من خنديدم
او رنجيد
و پُشت‌اش را به من کرد...


فرانکو را نشان‌اش دادم
و تابوت ِ لورکا را
و خون ِ تنتور ِ او را بر زخم ِ ميدان ِ گاوبازي.
و او به روياي خود شده بود
و به آهنگي مي‌خواند که ديگر هيچ‌گاه
به خاطره‌ام بازنيامد.
آن وقت، ناگهان خاموش ماند
چرا که از بيگانه‌گي‌ِ صداي خود
که طنين‌اش به صداي زنجير ِ برده‌گان مي‌مانِست
به شک افتاده بود.
و من در سکوت
او را کُشتم.
آب‌اش نداده، دعايی نخوانده
خنجر به گلويش نهادم
و در احتضاري طولاني
او را کُشتم
                 ــ خودم را ــ
و در آهنگ ِ فراموش شده‌اش
کفن‌اش کردم،
در زيرزمين ِ خاطره‌ام
دفن‌اش کردم.



او مُرد
           مُرد
                 مُرد...

 
و اکنون
           اين من‌ام
                        پرستنده‌ي شما
اي خداوندان ِ اساطير ِ من!


اکنون اين من‌ام، اي سرهاي نابه‌سامان!
نغمه‌پرداز ِ سرود و درود ِتان.


اکنون اين من‌ام
                     من
بستريِ تخت‌خواب ِبي‌خوابي‌ِ شما
و شمايید
             شما
رقاص ِ شعله‌يی بر فانوس ِ آرزوي من.


اکنون اين من‌ام
و شما...


و خون ِ اصفهان
خون ِ
آبادان
در قلب ِ من مي‌زند تنبور،
و نَفَس ِ گرم و شور ِ مردان ِ بندر ِ معشور
در احساس ِ خشمگين‌ام
                                  مي‌کشد شيپور.

 
اکنون اين من‌ام
و شما ــ مردان ِ اصفهان! ــ
که خون ِتان را در سُرخيِ گونه‌ي دختر ِ پادشاه
بر پرده‌ي قلم‌کار ِ اتاق‌ام پاشيده‌ايد.


اکنون اين من‌ام
و شما ــ بيماران ِ کار! ــ
که زهر ِ سُرخ ِ اعتصاب را
جانشين ِ داروي مزد ِ خود مي‌کنيد به‌ناچار.


اکنون اين من‌ام
و شما ــ ياران ِ آغاجاري! ــ
که جوانه مي‌زند عرق ِ فقر بر پيشانيتان
در فروکش ِ تب ِ سنگين ِ بي‌کاري.



اکنون اين من‌ام
با گوري در زيرزمين ِ خاطرم
که اجنبيِ خويشتن‌ام را در آن به خاک سپرده‌ام
در تابوت ِ آهنگ‌هاي فراموش شده‌اش...


اجنبي‌ِ خويشتني که
من خنجر به گلويش نهاده‌ام
و او را کشته‌ام در احتضاري طولاني،
و در آن هنگام
نه آب‌اش داده‌ام
نه دعايی خوانده‌ام!


اکنون
اين
من‌ام!

 

 

۳ تير ۱۳۳۰

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 5:20 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

 بخشی از کودکی من به خاک رفت

نیستی که ببینی نگاه های من از تو سرشار است

نیستی که ببینی اشک های من از تو روان است

نیستی کودکی من           

                           نیستی نیستی نیستی

 

امروز قسمتی از کودکی من و خاطرات خوبش به خاک سپرده شد. و ما فقط می تونستیم اشک بریزیم و

به یاد اون روزها براش دعا کنیم تا سرنوشت خوبی در انتظارش باشه. امروز من یکی از دوستان کودکیمو

از دست دادم و چه زود رفت و چه زود خاطره شد. هنوز باورم نمی شه که دیگه حسین بین ما نیست

فقط ۲۳ سال داشت و کلی آرزو که با خودش نبرد. ای کاش بود و امسال تابستون مثل تمام تابستون ها

با خانوادش به رودهن می رفت و باز به خاطرات گذشته اضافه می شد......................

 

 و من قسمتی از کودکی خود را در خاک دیدم. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

خیلی وقته که فرصت نمی کردم بیام و چیزی بنویسم نمی دونم چی باعث می شه که آدما گاهی اوقات از خودشون و تعلقاتشون دور بشن اما هر چی که هست نه خوشاینده و نه ....

این روزا حال زیاد خوبی ندارم دلم برای تمام اونهایی که حالا دیگه نمی بینمشون تنگ شده و احساس خستگی می کنم احساس بیهودگی و دست و دلم به هیچ کاری نمی ره اصلاْ نگاهم به زندگی فرق کرده نگاهم به خودم و نگاهم به تمام آدمایی که دوست ندارم الان کنارشون باشم.دوست دارم از همه فرار کنم تا حدودی هم موفق شدم ولی کاملاْ نه.

توی این روزا که شهادت حضرت فاطمه (س) هم برای دیگران و هم برای خودتون دعا کنید و من رو هم فراموش نکنید به دعای شما خیلی احتیاج دارم.التماس دعا. 

قصه‌ی دخترای ننه دريا

يکي بود يکي نبود.
جز خدا هيچ‌چي نبود
زير ِ اين تاق ِ کبود،

نه ستاره

 

 

نه سرود.

عموصحرا، تُپُلي
با دو تا لُپ ِ گُلي
پا و دست‌اِش کوچولو
ريش و روح‌اِش دوقلو
چپق‌اِش خالي و سرد
دلک‌اِش درياي ِ درد،
دَر ِ باغو بسّه بود
دَم ِ باغ نشسّه بود:


«ــ عموصحرا! پسرات کو؟»

«ــ لب ِ دريان پسرام.

دختراي ِ ننه‌دريارو خاطرخوان پسرام.
طفليا، تنگ ِ غلاغ‌پر، پاکشون
خسته و مرده، ميان
از سر ِ مزرعه‌شون.
تن ِشون خسّه‌ي ِ کار
دل ِشون مُرده‌ي ِ زار
دسّاشون پينه‌تَرَک
لباساشون نمدک
پاهاشون لُخت و پتي
کج‌کلاشون نمدي،
مي‌شينن با دل ِ تنگ
لب ِ دريا سر ِ سنگ.


طفليا شب تا سحر گريه‌کنون
خوابو از چشم ِ به‌دردوخته‌شون پس مي‌رونن
توي ِ درياي ِ نمور
مي‌ريزن اشکاي ِ شور
مي‌خونن ــ آخ که چه دل‌دوز و چه دل‌سوز مي‌خونن! ــ:


«ــ دختراي ِ ننه‌دريا! کومه‌مون سرد و سياس
چش ِ اميد ِمون اول به خدا، بعد به شماس.


کوره‌ها سرد شدن
سبزه‌ها زرد شدن
خنده‌ها درد شدن.


از سر ِ تپه، شبا
شيهه‌ي ِ اسباي ِ گاري نمياد،
از دل ِ بيشه، غروب
چهچه ِ سار و قناري نمياد،


ديگه از شهر ِ سرود
تک‌سواري نمياد.


ديگه مهتاب نمياد
کرم ِ شب‌تاب نمياد.
برکت از کومه رفت
رستم از شانومه رفت:
تو هوا وقتي که برق مي‌جّه و بارون مي‌کنه
کمون ِ رنگه‌به‌رنگ‌اِش ديگه بيرون نمياد،
رو زمين وقتي که ديب دنيارو پُرخون مي‌کنه
سوار ِ رخش ِ قشنگ‌اِش ديگه ميدون نمياد.


شبا شب نيس ديگه، يخ‌دون ِ غمه
عنکبوتاي ِ سيا شب تو هوا تار مي‌تنه.


ديگه شب مرواري‌دوزون نمي‌شه
آسمون مثل ِ قديم شب‌ها چراغون نمي‌شه.


غصه‌ي ِ کوچيک ِ سردي مث ِ اشک ــ
جاي ِ هر ستاره سوسو مي‌زنه،
سر ِ هر شاخه‌ي ِ خشک
از سحر تا دل ِ شب جغده که هوهو مي‌زنه.


دلا از غصه سياس
آخه پس خونه‌ي ِ خورشيد کجاس؟


قفله؟ وازش مي‌کنيم!
قهره؟ نازش مي‌کنيم!
مي‌کِشيم منت ِشو
مي‌خريم همت ِشو!


مگه زوره؟ به خدا هيچ‌کي به تاريکي‌ي ِ شب تن نمي‌ده
موش ِ کورم که مي‌گن دشمن ِ نوره، به تيغ ِ تاريکي گردن نمي‌ده!


دختراي ِ ننه‌دريا! رو زمين عشق نموند
خيلي وخ پيش باروبنديل ِشو بست خونه تکوند


ديگه دل مثل ِ قديم عاشق و شيدا نمي‌شه
تو کتابم ديگه اون‌جور چيزا پيدا نمي‌شه.


دنيا زندون شده: نه عشق، نه اميد، نه شور،
برهوتي شده دنيا که تا چِش کار مي‌کنه مُرده‌س و گور.


نه اميدي ــ چه اميدي؟ به‌خدا حيف ِ اميد! ــ
نه چراغي ــ چه چراغي؟ چيز ِ خوبي مي‌شه ديد؟ ــ
نه سلامي ــ چه سلامي؟ همه خون‌تشنه‌ي ِ هم! ــ
نه نشاطي ــ چه نشاطي؟ مگه راه‌اِش مي‌ده غم؟ ــ:


داش آکل، مرد ِ لوتي،
ته خندق تو قوتي!
توي ِ باغ ِ بي‌بي‌جون
جم‌جمک، بلگ ِ خزون!


ديگه دِه مثل ِ قديم نيس که از آب دُر مي‌گرفت

باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر مي‌گرفت:

آب به چشمه! حالا رعيت سر ِ آب خون‌مي‌کنه
واسه چار چيکه‌ي ِ آب، چل‌تارو بي‌جون مي‌کنه.
نعشا مي‌گندن و مي‌پوسن و شالي مي‌سوزه
پاي ِ دار، قاتل ِ بي‌چاره همون‌جور تو هوا چِش مي‌دوزه


ــ «چي مي‌جوره تو هوا؟
رفته تو فکر ِ خدا؟...»


ــ «نه برادر! تو نخ ِ ابره که بارون بزنه
شالي از خشکي درآد، پوک ِ نشا دون بزنه:
اگه بارون بزنه!
آخ! اگه بارون بزنه!».


دخترايِ ننه‌دريا! دل ِمون سرد و سياس
چِش ِ اميدمون اول به خدا بعد به شماس.


اَزَتون پوست ِ پيازي نمي‌خايم
خود ِتون بس ِمونين، بقچه‌جاهازي نمي‌خايم.


چادر ِ يزدي و پاچين نداريم
زير ِ پامون حصيره، قالي‌چه و قارچين نداريم.


بذارين برکت ِ جادوي ِ شما
دِه ِ ويرونه‌رو آباد کنه

شب‌نم ِ موي ِ شما
جيگر ِ تشنه‌مونو شاد کنه
شادي از بوي ِ شما مَس شه همين‌جا بمونه
غم، بره گريه‌کنون، خونه‌ي ِ غم جابمونه...»




پسراي ِ عموصحرا، لب ِ درياي ِ کبود
زير ِ ابر و مه و دود
شبو از راز ِ سيا پُرمي‌کنن،
توي ِ درياي ِ نمور
مي‌ريزن اشکاي ِ شور
کاسه‌ي ِ دريارو پُردُر مي‌کنن.


دختراي ِ ننه‌دريا، تَه ِ آب
مي‌شينن مست و خراب.


نيمه‌عُريون تن ِشون
خزه‌ها پيرهن ِشون
تن ِشون هُرم ِ سراب
خنده‌شون غُل‌غُل ِ آب
لب ِشون تُنگ ِ نمک
وصل ِشون خنده‌ي ِ شک
دل ِشون درياي ِ خون،
پاي ِ ديفار ِ خزه
مي‌خ��نن ضجه‌کنون:


«ــ پسراي ِ عموصحرا لب ِ تون کاسه‌نبات
صدتا هجرون واسه يه وصل ِ شما خمس و زکات!
دريا از اشک ِ شما شور شد و رفت
بخت ِمون از دَم ِ در دور شد و رفت.
راز ِ عشقو سر ِ صحرا نريزين
اشک ِتون شوره، تو دريا نريزين!
اگه آب شور بشه، دريا به زمين دَس نمي‌ده
ننه‌دريام ديگه مارو به شما پس نمي‌ده.
ديگه اون‌وخ تا قيامت دل ِ ما گنج ِ غمه
اگه تا عمر داريم گريه کنيم، باز کمه.
پرده زنبوري‌ي ِ دريا مي‌شه بُرج ِ غم ِمون
عشق ِتون دق مي‌شه، تا حشر مي‌شه هم‌دَم ِمون!»




مگه ديفار ِ خزه موش نداره؟
مگه موش گوش نداره؟ ــ


موش ِ ديفار، ننه‌دريا رو خبردار مي‌کنه:
ننه‌دريا، کج و کوج
بددل و لوس و لجوج،
جادو در کار مي‌کنه. ــ
تا صداشون نرسه
لب ِ درياي ِ خزه،
از لج‌اِش، غيه‌کشون ابرارو بيدار مي‌کنه:


اسباي ِ ابر ِ سيا
تو هوا شيهه‌کشون،
بشکه‌ي ِ خالي‌ي ِ رعد
روي ِ بوم ِ آسمون.
آسمون، غرومب‌غرومب!
طبل ِ آتيش، دودودومب!
نعره‌ي ِ موج ِ بلا
مي‌ره تا عرش ِ خدا;
صخره‌ها از خوشي فرياد مي‌زنن.
دخترا از دل ِ آب داد مي‌زنن:


«ــ پسراي ِ عموصحرا!
دل ِ ما پيش ِ شماس.
نکنه فکر کنين
حقه زير ِ سر ِ ماس:
ننه‌درياي ِ حسود
کرده اين آتش و دود!»



پسرا، حيف! که جز نعره و دل‌ريسه‌ي ِ باد
هيچ صداي ِ ديگه‌ئي
به گوشاشون نمياد! ــ
غم ِشون سنگ ِ صبور
کج‌کلاشون نمدک
نگاشون خسته و دور
دل ِشون غصه‌تَرَک،
تو سياهي، سوت و کور
گوش مي‌دن به موج ِ سرد
مي‌ريزن اشکاي ِ شور
توي ِ درياي ِ نمور...




جُم جُمَک برق ِ بلا
طبل ِ آتيش تو هوا!
خيزخيزک موج ِ عبوس
تا دَم ِ عرش ِ خدا!
نه ستاره نه سرود
لب ِ درياي ِ حسود،
زير ِ اين تاق ِ کبود
جز خدا هيچ‌چي نبود
جز خدا هيچ‌چي نبود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

                   سال نو مبارك

 

             هر چي خواستی از خدا بهت بده

 

 

 

  زندگي با همه ي وسعت خويش محفل ساكت غم خوردن نيست

 

 

  حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست

 

 

  اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست

 

 

  زندگي جنبش و جاري شدن است

 

 

  از تماشاگه آغاز حيات تا به جايي كه خدا مي داند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط سهیلا   | 

 

فقط تا فردا فرصت بود

نگاهش پنجره ها را می شمرد

و پاهایش ضربه زمین می شد

فردا هم که می آمد فرقی نمیکرد

و باز نگاهش

پاهایش

برای یکی شدن بی قرار

ریتم چشمها شمارش پنجره پاها و

ضربه ها

چه نتی برای یک آواز برای خواندن

فراموش نمی کنم فردا بود

آن فرصت آمده

از دست رفته

و لی باز هم پاها و ضربه ها دنبال

ثانیه ها می دویدند و می دویدند

آخرش چه

باز هم فرصت ها و فرداها و ضربه ها

برای ریتمی دوباره

 

                                                                                    دی 81

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

 

یه ترم هم مثل برق و باد گذشت .نفهمیدم چطوری تموم شد مثل ترم های پیش.مثل عمر آدما که

همینطوری در حال گذره بدون اینکه کاری کرده باشن.بدون اینکه کسی رو دوست داشته باشن.

بدون اینکه زندگی کرده باشن و بدون خیلی چیزهای دیگه که نداشتن و ندارن. به عقب که

برمیگردی میبینی خودت هم دسته کمی از این آدما نداری تو هم هیچ چیز نداری و نخواهی

داشت.برام دعا کنید تا امتحانامو خوب بدم . یاحق.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط سهیلا   | 

 

 

سکوت کن

 

 

 

بزرگ باش

 

 

 

فراموش کن

 

 

 

همه هستی خیالی است که چشمی آن را پلک  زده است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط سهیلا   | 

گاهی اوقات کودن بودن .... خنده داره             

 

مثل یه وجود وجود یه مورچه لای گندمایی که نمیدونه کدومشون سبکترن

 

مثل صدای خوردن سنگ  به  پنجره مثل صدای افتادن پر روی زمین مثل

 

وقتی که چیزی برای گفتن نداری و دستات بی اختیار باز میشن مثل وقتی

 

که به جایی خیره میشی و  تصاویر جلوی چشمت  انقدر بزرگ میشن که

 

مغزت ازتمام اطلاعات پاک میشه انقدر اون تصویر تو ذهنت رشد میکنه

 

و بالا میره که ...

 

زمانی  از  تمام چیزهایی که بهت میرسه ونمیرسه تموم میشی می ایستی

 

فکر میکنی .

 

زمان از کودکی به عقب برگشته ونگشته نقشه میکشی انقدر ذهنت کوچک

 

میشه که برای تصاویر دیگه جایی نمی زاری تو نرفته بر می گردی و این

 

                           آخر تمام خریت های تصاویر بوده .

 

شوکت ازدست رفته انسانها مثل نخی پوسیده فرقی نمی کنه پاره بشه یا نشه .

 

سا ختارمندی ذهنت  از کودن های کوچولویی که خودشونو حتمتی های مو

 

مشکی کوتاه که واستریوشان های زرنگی داشته .

 

چه انتظاری داری تو هم  رو پا باش سر تو بالا بگیر و از هیچ  چیز نترس

 

کودن بودن واحمق بودن

                    

ربطی به  ژن عیلامیها نداره وقتی هستی دستات

             

مثل همیشه بازمیشن و چیزی برای گفتن نداری ...............

 

                                                                                                                   زمستان ۸۳

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط سهیلا   | 

نوار قدیمی توی ضبطی که از سالها پیش

                                              مانده بود خفه میشد

                  

 

           (( دلم برایت تنگ شده ))

 

                                    دلم برایت..............................

 

                                           بیتی که با آب و تاب روی نوار غلت می خورد

 

این روزها

            کمی ناراحتم

                           کمی بد شانس

                                            کمی هر چه جایش بگذاری هستم

 

چیزی به پایین آمدن ستاره نمانده

 

               بوی خاک بلندتر از دیوار راه می رفت

 

و نوار قدیمی

 

              گوشه حیاط

                                                  

                                               (( از کجا بدانم دوستم داری ))

 

شب سوسو کنان

 

                   صدای جیرجیرک را تکرار می کرد

                            

 و نفس در خواب

 

                    به خورخوری طولانی برای نفهمیدن تبدیل می شد

 

                                                                                  

                                            کجای کار بودنم را از دفتر یادداشتم پاک

 

                                   کردم                                                                                   

                                                در زمان ومکان

                                                                    

                                                                    ساده تر هم میشود از تو حرف زد                                                   

 

                                                                                                              بهمن 83     

                                                                                              

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط سهیلا   | 

 

الان ديگه خونه نن جون انقدر قشنگ شده كه دلمون نمياد تنهاش بزاريم . يك هفته هم كار كرديم هم خنديديم هم عصباني شديم اما به تمام دردسرش مي ارزيد . وقتي كار تموم شد باورمون نمي شد كه ما چهار نفر تمام اين سه طبقه رو رنگ زديم البته هر كاري كه روزايه ديگه توي خونه عزيز ممنوع بود اون يك هفته آزاد شده بود نوار گوش دادن ، شلوغ كردن و خيلي چيزايه ديگه كه قبلاً حتي فكر كردن بهش هم دورازذهن بود اونم تو خونه عزيز خوب كارش گير ما بود والا صبر نمي كرد... آخرين روزم كه كارا تموم شده بود جول و پلاسمون و جمع كرديم و يه يادگاري روي ديوار پشت بوم نوشتيم كه يادمون نره چه بلايي سرمون اومد خوب پزشم براي عزيز موند كه نوه هاش تمام اين كارارو انجام دادن براي ما هم .......

 الان ديگه هر كي رفته پي كار خودش ، عزيز هم تنها شده و هر شب سعي مي كنم اگر خسته نبودم و حالشو داشتم بهش زنگ بزنم و احوالشو بپرسم . خودش كه مي گه تا الان اينقدر خوشحال نبوده اميدوارم هميشه زنده و سلامت باشه

 

                                                خيلي دوستش دارم

 

    فاصله اي تا فردا نيست     

    مي آيد و مي رود

    مي آيد و مي رود

 و حالا فرداست!!!

 فرداها و فرداها و فرداها

 غمگين مي شوم

 چيزي به تمام شدن بافتني مادربزرگ نمانده

 و آنگاه كه آخرين رج به اتمام رسد

 غمي بزرگ سر تاسر بلوز را مي پوشاند

 مادربزرگ هم به فردا و فردا و فردا مي انديشد

 نگاهش همچو بلورهاي شفاف مي ريزد .

 و حالا فرداست ......

 

 

                                                                               بهار ۸۱

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

بگذار زمین دهان باز کند  

 

تورا ببلعد

 

غبار روی آیینه را پاک کند

 

و تو را از وضعیتی دیگر به حالت عادی در آورد

 

نگاه گریزوار صدایت ، تنش تیز دستانت

 

و کدام بوسه از لبانت یاد تورا به ابد می برد

 

صدایت می کنند یوسف ( می آیی بازی )

 

ونمک روی زخمی باز می پاشند

 

فردا را چه کنم ندانسته و نیامده

 

صدایت می کنند یوسف ( ...    می آیی   )

 

تو را چه کنم دستهای فرم داده ات را فراموشی نیست

 

گریزی بزن ، راهی باز کن ، فرصتی بده

 

صدایت می کنند یوسف...........

 

و کدام بوسه از لبانت یاد تورا به ابد می برد

 

کدام سایه از کنار دیوار جای پای تورا تکرار می کند

 

کدام افسانه ، کدام راز نهفته ، کدام بوسه ، کدام لب

 

تکرار یوسف را تداعی  می کند

 

صدایت می کنند یوسف ( توپ برای بازی لایی خرده است )

 

می آیی...

 

 

 

                                                              اردیبهشت 85

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط سهیلا   | 

       فكر كردم

             از تمام دوراهي هايي

                       كه گذشتي خواهم گذشت

                                 و تمام شلغم ها را قورت خواهم داد

 

          از آن لحظه كه بازي شروع شد

                                   فهميدن دردي كه مي آيد

                                                     زياد هم سخت نبود

           ديوانه هم كه باشي

                      بازيچه بازيهاي كودكانه

                                  وآن استحاله كه تو از آن مي گفتي

 

                                        " زياد هم جدي نبود "

 

 

                                                                         مرداد۸۳ 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

       تنها مرگ و عشقند كه همه چيز را دگرگون مي كنند

                   زني

                   پايان خط ايستاده

                   شايد

                   همان زني باشد

                   كه

                   ابتداي خط

                   مي خواست بگويد

 

 

                                            دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

                براي باران ( به ياد رسول خدا )

 

                           باران ! سرود ديگري سر كن !

                        من نيز مي دانم كه در اين سوك

                                                      ياران را

                        ياراي خاموشي گزيدن نيست.

                        اما تو مي داني كه در اين شب ،

                        ديوارهاي خسته را

                                          تاب شنيدن نيست .

                         من نيز مي دانم كه ياران شقايق را

                         دستي به نفرين

                                      از ستاك صبح پر پر كرد

                          من نيز مي ددانم كه شب افسانه خود را

                          در كوش بيداران مكرر كرد .

 

                         اما نمي گويم :

                         ديگر نخواهد رست در اين باغ

                         خونبرگ آتشبوته اي

                                      چون قامت ياد شهيدانش

                        يا گل نخواهد داد ،

                        پيوند دست نااميدانش .

                        باران ! سرود ديگري سر كن !

                        شعر تو با اين واژگان شسته

                                                 غمگين است .

                        ترجيع محزون تو ،

                                         امشب نيز

                                                 چون ترجيع دوشين است.

                         شعري به هنجاري دگر بسراي

                         آواي خود را پرده ديگر كن .

 

                         باران ! سرود ديگري سر كن .

 

 

 

 

 

                                                                        تهران ، آذر 1344 دكتر شفيعي كدكني

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط سهیلا   | 

نيمه شب بود و غمي تازه نفس ،

ره خوابم زد و ماندم بيدار.

ريخت از پرتو لرزنده شمع

سايه دسته گلي بر ديوار.

     ***********

همه گل بود ، ولي روح نداشت

سايه اي مضطرب و لرزان بود

چهره اي سرد و غم انگيز و سياه

گوئيا مرده سرگردان بود!

      ***********

شمع ، خاموش شد از تندي باد ،

اثر ازسايه به ديوارنماند!

كس نپرسيد كجا رفت ، كه بود ،

كه دمي چند دراينجا گذراند!

       ***********

اين منم خسته درين كلبه تنگ

جسم درمانده ام  از روح جداست

من اگر سايه خويشم ، يارب ،

روح آواره من كيست ، كجاست ؟

 

 

چراغي در افق

به پيش روي من ، تا چشم ياري مي كند ، درياست.

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست.

در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش

غمم دريا ، دلم تنهاست ،

           ************

وجودم بسته در زنجيرخونين تعلق هاست !

خروش موج با من مي كند نجوا ؛

- كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت...

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت...

            ************

مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست

اميد آنكه جان خسته ام را

به آن ناديده ساحل افكنم نيست.

 

 

 

به ياد فريدون مشيري ( كه اولين باربا يكي از دوستان خوبم سر خاکش رفتم از تو ممنونم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط سهیلا   | 

به حرفم گوش كن يارب

به دردم گوش كن يارب

اگر بيهوده مي گويم

مرا خاموش كن يارب

بگو يارب چه بد گفتم چه بد كردم

كه نزدت خويشتن را ديو ودد كردم

به جز عشقي كه دردش را به من دادي

به من يارب چه بخشيدي كه رد كردم

فقط در عاشقي يارب مدد گفتم

شدم عاشق تمناي مدد كردم

شب مستي اگر توبه بشكستم

سحر تكرار توبه صد به صد كردم

به سيلابم كشاندي زيروبم ديدم

تحمل در عذاب جزرو مد كردم

برايم آتشي دوزخ فرستادي

برايت ناله ها را در سبد كردم

گرفتي جامه فرضه مرااز من

صبورانه كله را از نمد كردم

مرا يارب نمي خواهي گناه از تو

اگر نفرين به اين دنياي بد كردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط سهیلا   |